قاضى احمد بن محمد غفارى كاشانى
50
تاريخ نگارستان ( فارسى )
اعراض مينمايد و بنابر حب جاه از ذنوب و خطيات كه بيم خلود جحيم و در كاتست اغماض القصه حكيم هندى روزى از ميدان رى عبور نموده ديد كه شخصى هنگامه گرم كرده داروئى بدست دارد و ميگويد كه اين فلان مرض را علاج است حكيم را تعجب آمده و شمهء از آن را به گوش هارون الرشيد رسانيده گفت من نميدانستم مسلمانان خون يك ديگر را مباح ميدانند چه خاصيتى كه در داروى مذكور است منافى امراضى است كه او نام مىبرد رشيد آن شخص را طلب داشته از آن منع كرد و در قلمرو خود حكم فرمود كه ديگر مردم جاهل پيرامون امر خطير نگردند تا نفوذ خلايق محفوظ و محروس باشد و چون رشيد بطوس رسيد ميانه جبرئيل و حكيم هندى بر سر تداوى خلافى واقع شده رشيد بفرمودهء جبرئيل عمل نمود منكه گفت اين ترساى بىعقل اين مرد را به بىباكى هلاك كرد چنان كه گفت آواز او را رشيد شنيد در دم او را درد شكم افزوده حكم به قتل جبرئيل نمود وى استغاثه كرد و گفت يك امروز ديگر هم مهلت ده اگر فردا بهتر نشدى حكمتر است منكه اين را شنيده بمقربان گفت اينمرد او را غريب فريبى داد چه فردا او نخواهد ماند و همچنان شد كه او گفته بود و در آنشب بمرد . [ 66 - هارون الرشيد و بختيشوع طبيب . ] 66 و منها روزى رشيد بختيشوع طبيب را خواست حاضر نبود رشيد در تاب شد مقارن آن احوال وى رسيد رشيد از او پرسيد كه كجا بودى ؟ و همچنان او را نكوهش ميكرد وى گفت اگر جهة عم خود ابراهيم بن صالح كه رمقى از او بيش نمانده ملال نمائى بهتر از اين قال و قيل است رشيد به خوردن مشغول بود پرسيد كه ابراهيم را چه حالتست ؟ گفت عمرش تا خفتن بيش نمانده رشيد آغاز گريه و جزع كرده طعام نخورد جعفر برمكى چون بر زيادتى دل نگرانى وى واقف شد طبيب هندى را ببالين وى فرستاد و او معاودت نموده گفت ابراهيم را مطلقا تشويش نيست و به اين مرض نميميرد و مبالغه از حد گذرانيده ناگاه نماز خفتن آغاز نوحه از خانهء ابراهيم برآمده خبرى موحش برشيد رسيد او و هركه در آنجا حاضر بودند بر طبيب هندى ناسزا گفتند حكيم در نمردن ابراهيم مبالغه كرد و برشيد گفت اگر ميخواهى كه اينمعنى بر تو ظاهر شود برخيز تا ببالين وى رويم جملگى بخانهء او رفته ابراهيم را در اول بيجان يافتند پس طبيب هندى سوزنى در انگشت ابهام چپ ابراهيم فرو برد او دست خود را كشيده حركتى نمود حكيم باهل مجلس گفت مرده هرگز احساس الم نميكند پس اندكى از كندش در بينى او دميده بعد از يكدم بدن ابراهيم بنياد اضطرار كرده دو شش بجنبيد و عطسه زد پس از آن برخاسته در ميان جامهء خواب بنشست و آغاز تكلم برشيد كرده دستش را بوسه داد و رشيد از وى كيفيت حال سئوال كرده ابراهيم گفت مرا خوابى خوش ربوده بود كه هرگز مثل آن خواب نكرده بودم ديدم كه سگى جسته انگشت ابهام مرا گزيد گزيدنى سخت پس بيدار شدم راوى گويد بعد از اين سالهاى دراز در حيات ماند و ايالت